| |
 |
 |
|
مينيمالهاي مرحوم ابوي!
|
|
|
| |
|
مينيمالهاي مرحوم ابوي!
الف. اينكاره

راستش را نگو مرحوم ابوي هميشه مرا نصيحت ميكرد. ميگفت: پسرم! راستش را نگو.من ميگفتم: ابوي! چه چيزي را راستش را نگويم.مرحوم ابوي ميگفت: هيچ چيز را، يعني همه چيز را. ميگفتم: مثلاً اگر از من پرسيدند: اسمت چيست؟ چه جوابي بدهم؟ميگفت: بگو نميدانم، بايد از پدرم بپرسم.ميگفتم: مثلاً اگر از من پرسيدند: سنّت 25 سال است يا 30 سال؟ چه بگويم؟ ميگفت: بگو سنّم توي شناسنامهام درج شده. شناسنامهام توي جيب پدرم است. پدرم رفته مسافرت و حالاحالاها هم برنميگردد. ميگفتم: اگر پرسيدند، شغلت چيست؟ چرا اينجا سر چهارراه ايستادهاي و داري تخمه ميشكني؟ چرا هي به اين ساختمان نيمهكاره نگاه ميكني؟ چه بگويم؟ ميگفت: نگو من بسازبفروشم و هفت، هشت تا از اين ساختمانهاي پنج طبقه و شش طبقه و ده طبقه در تهران و كرج و اوشان و فَشَم در دست ساختمان دارم، بگو از بيكاري و بيخانماني توي اين گرما وسط شقّ آفتاب ايستادهام و دارم با حسرت به اين ساختمان نگاه ميكنم. اگر پرسيدند، تو كه هيچكاره اين ساختماني، پس چرا به آن كارگري كه آن بالا روي داربست ايستاده، چپ و راست دستور ميدهي، بگو: آقاي معمار، رفته دنبال سيمان. من محض رضاي خدا اينجا ايستادهام و مواظبم كه برادران افغاني خداي ناكرده از روي داربست نيفتند پايين، دست و پايشان بشكند.اگر پرسيدند: چرا هي ساعت به ساعت ميروي توي ماشينت مينشيني و هلههوله ميخوري و باز برميگردي سر چهارراه و هي با موبايل به اين و آن دستور ميدهي؟ بگو: اي بابا! پرايد و موبايل را كه توي اين مملكت هر فقير، بيچارهاي هم دارد. اگر گفته: اين كه پرايد نيست، زانيتاست. بگو عجب! من تا حالا فكر ميكردم پرايد است.من ميگفتم: اگر پرسيدند: چند تا خانه شخصي داري؟ چه بگويم؟مرحوم ابوي ميگفت: بگو هيچي. بگو مستأجرم. بگو بدبختم. بگو آوارهام. بگو سفيل و سرگردانم. بگو بيماري صعبالعلاج دارم. بگو روزي يك كيسه پُر، داروي ناياب بايد بخورم. بگو هفتسر عائله دارم. بگو زنم مريض است. وسواس دارد، روزي سه كارتن پودر لباسشويي مصرف ميكند.من ميگفتم: ابوي اگر من راستش را نگويم، پسفردا ممكن است دستم رو بشود، آن وقت چه خاكي بر سرم كنم؟ مرحوم ابوي ميگفت: نگران نباش پسرم! از تو گندهترهاش، سالهاي سال است كه دارند راستش را نميگويند و هنوز دستشان رو نشده است، تو در مقابل آنها يك جوجه فسقلي بيشتر نيستي. هنگامي كه ابوي عمرش را به زندهها داد، من به اين نتيجه رسيدم كه نبايد به نصيحتهاي مرحوم ابوي گوش ميكردم و بايد راستش را ميگفتم. حالا هم راستش را ميگويم: من به نان شبم محتاجم، لطفاً در طرح تحول اقتصادي، اسم مرا در فهرست «دهك اول» مرقوم بفرماييد!
منبع : گل اقا
|
 |
|
نوشته شده توسط :
|
لينک ثابت
|چهارشنبه 16 اردیبهشت1388|
|
|
|
|
 |
 |
|
آخرين مطالب
|
|
|
| |
|
|
|
|
|