
عطار و ديوانگان
عطار به ويژه در مصيبتنامه، مجموعه قابل ملاحظهاي از قصههاي طنزگونه و شطحآميز(1) مربوط به ديوانگان را گرد كرده كه در نوع خود در ادبيات منظوم كلاسيك زبان فارسي كم سابقه است.
خيل ديوانگان عطار، طيف وسيعي از عقلباختگان و حواسپرتان و خلوضعان و مغفولين و بيدلان و دلشدگان و مردم گريزان و پنجدانگان و ملنگان و مخمختلان و غير آنان را كه در گوشه و كنار جهان به فراواني يافت ميشوند، در برميگيرد. ديوانگان عطار، بعضي در زمره صاحب نسقان و نامداران اين طايفهاند، همچون مجنون كذا و بهلول؛ و جمعي در رديف گمنامان و شوربختان و بينصيبان و مبهوتان و پاكبازان و سراندازان و كوتاهدستان و لنگدرازان(2) و غيرهم اجمعين كه نمونههاي فراواني از آنان در ميان هفتاد و دو ملت يافت ميشود.
مجنون معروف ادبيات كلاسيك، جناب مستطاب جلالتمآبْ قيس عامري، كه يك پايش در زبان فارسي است، يك پايش در زبان عربي، از ديدگاه عطار، تقريباً همان مجنوني است كه نظامي و ديگران او را توصيف كردهاند: آدمي به شدت واله و شيدا، كه براي نشان دادن مراتب پيشرفته شيدايي خود، به هر نمايشي دست ميزند، از جمله هنگامي كه اهالي قبيله ليلي، رگ غيرتشان ميجنبد و او را به قبيله خود راه نميدهند، براي مشاهده محبوب، ترفندي ميانديشد كه فقط از چون او مجنوني برميآيد:
اهل ليلي نيز مجنون را دمي
در قبيله ره ندادندي همي
داشت چوپاني در آن صحرا نشست
پوستي بستد از او مجنون مست
سرنگون شد، پوست اندر سر فگند
خويشتن را كرد همچون گوسفند
آن شبان را گفت: بهر كردگار
در ميان گوسفندانم گذار
سوي ليلي ران رمه، من در ميان
تا بيابم بوي ليلي يك زمان
تا نهان از دوستْ زيرپوستْ من
بهره گيرم ساعتي از دوست من
عطار البته در قصهاي ديگر فاش ميكند كه: «اين همه آوازهها از شه بُوَد» و كار، كار ليلي است. به عبارت همه كس فهمتر، كرم از خود درخت است و حتي جنون مجنون ممكن است ساختگي باشد. از اين قرار، اگر ليلي، نخ نميداد، مجنون شايد تا اين اندازه مجنون نميشد:
گفت با مجنون شبي ليلي به راز
كاي به عشق من ز عقل افتاده باز
تا تواني با خرد بيگانه باش
عقل را غارت كن و ديوانه باش
زانك اگر تو عاقل آيي سوي من
زخم بسياري خوري در كوي من
ليك اگر ديوانه آيي در شمار
هيچ كس را با تو نبود هيچ كار
مجنوني كه عطار تصوير ميكند، علاوه بر شيداي مطلق، انحصار طلب مطلق نيز هست و به شدت باور دارد كه «ديگي كه براي من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد»:
رفيقي گفت با مجنون گمراه
كه ليلي مُرد. گفت: الحمدالله
چنين گفتا كه: اي شوريده دين! تو
چو ميسوزي، چرا گويي چنين تو؟
چنين گفت او: چو من بهره از اين ماه
نديدم، تا نبيند هيچ بدخواه
با عذرخواهي از آقاي ابنالسلام، همسر آن مرحومه كه مورد وهن آشكار قرار گرفته و با عنوان «بدخواه» از وي نام برده شده است، اشاره ميكنيم كه اين تنها مجنون نيست كه خود را به كوچه عليچپ زده و به بهانه ديوانگي، در طول عمر خود اقدام به كارهايي كرده است كه عبث عبث از هيچ عاقلي برنميآيد. بهلول بغدادي نيز كه صفت ديوانه عاقل را يدك ميكشد، از چنين موقعيتي برخوردار است:
مگر شوريده دل بهلول بغداد
ز دست كودكان آمد به فرياد
پياپي سنگ ميانداختندش
ز هر سويي به تك ميتاختندش
چو عاجز گشت سنگي خُرد از راه
بديشان داد و خواهش كرد آنگاه
كز اينسان خُرد اندازيد سنگم
ز سنگ مه مگردانيد لنگم
با چنين دستورالعملي كه بهلول براي بچههاي بد بغداد تعيين كرده، ولو اينكه ما او را ديوانه كامل بدانيم بايد به اين واقعيت اقرار كنيم كه هر كس كه ميگويد ديوانه عقل ندارد، خودش عقل ندارد. شاهد مدعاي ما اين قصة ديگر عطار است كه ميگويد:
شنودم من كه جايي بي دلي بود
نه از دل همچو ما بيحاصلي بود
زدندش كودكان سنگي ز هر راه
تگرگي نيز پيدا گشت ناگاه
به سوي آسمان برداشت سر را
كه چون بردي دل اين بيخبر را
تگرگ و سنگ كردي بر تنم بار
شدي تو نيز با اين كودكان يار
و نيز اين قصه ميني مال:
آن يكي ديوانهاي پرسيد راز
كاي فلان حق را شناسي بيمجاز؟
گفت: چون نشناسمش صد باره من؟
زانكْ از او گشتم چنين آواره من
حتي به نظر ميرسد كه ديوانه آنقدر عقل دارد كه تاريخ را به خاطر بسپارد و حداقل، وقايع و رويدادهاي مهم و تأثيرگذار مانند حمله غُزها به ايران را به خاطر بياورد:
آن يكي ديوانهاي يك گرده (= نان) خواست
گفت: من بي برگم، اين كار خداست
مرد مجنون گفتش: اي شوريده حال
من خدا را آزمودم قحط سال
بود وقت غُزْ ز هر سو مردهاي
و او نداد از بينيازي گردهاي
ديوانههايي نيز پيدا ميشوند كه فكر ميكنند عقل كل هستند و از اين رهگذر به چون و چرا كردن ميپردازند كه صد البته چون و چرايشان بودن جواب نميماند و لذا مجبور ميشوند كه عقلشان را به كار بيندازند و به اين نتيجه برسند كه بايد حرفشان را پس بگيرند:
بود مجنوني به غايت گرسنه
سوي صحرا رفت سر پا برهنه
گفت: يارب! آشكارا و نهان
گرسنهتر هست از من در جهان؟
هاتفي گفتش كه ميآيم تو را
گرسنهتر از تو بنمايم تو را
همچنان در دشت ميشد يك تنه
پيشش آمد پير گرگي گرسنه
گرگ كو را ديد، غرّيدن گرفت
جامه ديوانه درّيدن گرفت
لرزه بر اندام مجنون اوفتاد
در ميان خاك، در خون اوفتاد
گفت: يارب! لطف كن، زارم مكش
جان عزيز است، اين چنين خوارم مكش
گرسنهتر ديدم از خود، اين بسم
وين زمان من سيرتر از هر كسم
از قرار روايت عطار، ديوانه شامّه قوي دارد و هر بوي ناسازي را تشخيص ميدهد:
بود مجنوني چو در كار آمدي
گاه گاهي سوي بازار آمدي
در نظاره آمدي حيران و مست
چست بگرفتي سر بيني به دست
آن يكي گفتش كه: اي شوريده دين
بيني از بهر چه ميگيري چنين؟
گفت: اين شمغندي(3) بازاريان
سخت ميدارد دماغم را زيان
گفت: در بازار پس كم كن نشست
گفت: نتوان چون مهم كاريم هست
جمله آن خواهم كه بينم روز روز
مردم بازار را در تفت و سوز
گاهي نيز از سر نارضايي و به عنوان اعتراض، دستار كهنه خود را به آدم معنون و ثروتمندي مانند عميد (= رئيس) نيشابور ميبخشد:
گفت: آن ديوانه بس بيبرگ بود
زيستن بر وي بتر از مرگ بود
در شكم نان، بر جگر آبي نداشت
در همه عالم خور و خوابي نداشت
از قضا يك روز بس خوار و خجل
سوي نيشابور ميشد تنگدل
ديد از گاوان همه صحرا سياه
همچو صحراي دل از ظلم و گناه
باز پرسيد او كه اين گاوان كراست؟
گفت: اين ملك عميد شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خيره شده
ديد صحراي دگر، تيره شده
بود زير اسب، صحرايي نهان
اسب گفتي باز ميگيرد جهان
گفت: اين اسبان كراست اين جايگاه؟
گفت: هست آنِ عميد پادشاه
رفت لختي نيز آن ناهوشمند
ديد صحرايي دگر پر گوسفند
گفت: آنِ كيست چنديني رمه؟
مرد گفت: آنِ عميد است اين همه
رفت لختي نيز، چون دروازه ديد
ماهوش تركان بياندازه ديد
گفت مجنون: اين غلامان آن كيست؟
وين همه سرو خرامان آن كيست؟
گفت: شهر آراي عيدند اين همه
بندة خاص عميدند اين همه
چون درون شهر رفت آن ناتوان
ديد ايواني سرش در آسمان
كرد آن ديوانه از مردي سؤال
كانِ كيست اين قصر با چندين كمال؟
گفت: اين قصر عميد است اي پسر
تو كه باشي، چون نداني اين قدر؟
مرد مجنون ديد خود را نيمجان
وز تهي دستي نبودش نيمنان
آتشي در جان آن مجنون فتاد
خشمگين گشت و دلش در خون فتاد
ژندهاي داشت او، ز سر بر كند زود
پس به سوي آسمان افكند زود
گفت: گير اين ژنده دستار، اينْت غم
تا عميدت را دهي اين نيز هم
چون همه چيزي عميدت را سزاست
در سرم اين ژنده گر نَبْوَد رواست
گاهي نيز در طلب نان و جامه، مغفوري (= روپوش) را گرو برميدارد:
بود ديوانه مزاجي گرسنه
در رهي ميرفت سرپا برهنه
نان طلب ميكرد از جايي به جاي
هر يكي ميگفت: نان بدهد خداي
اوفتاد از جوع در رنجوريي
ديد اندر مسجدي مغفوريي
زود در پيچيد و پس بر سر گرفت
قصد بردن كرد و راه در گرفت
عاقبت در راه بگرفتش كسي
زجر كردش، پس جفا گفتش بسي
زو ستد آن جامه و كردش سؤال
كاين چرا كردي؟ بگو اي تيره حال
گفت: هر جايي كه ميرفتم دمي
جمله ميگفتند: حق بدهد همي
چون شدم درمانده بي دستورياش
برگرفتم عاقبت مغفورياش
خنده آمد مرد را از كار او
برد نان و جامه را تيمار او
ديد آن ديوانه را مردي به راه
جامه در پوشيده، ميآمد پگاه
گفت: جامه از كجا آوردهاي؟
كسب كردي يا عطا آوردهاي؟
گفت: اين جامه، خداي آورد راست
گفت: هم اقبال و هم دولت توراست
زانكه تا دولت نباشد ماحضر
اين چنين جامه نبخشد دادگر
مرد مجنون گفت: كويك دولتم؟
كو نداد اين جامه بي صد محنتم
تا كه بر نگرفتمش ناگه گرو
نه شكم نان يافت، نه تن جامه نو
درنميگيرد خوشي با او بسي
تا گرو بر مينگيرد زو كسي
بي گرو كار تو كي گيرد نوا؟
جامه و نان بي گرو ندهد تو را
بدين ترتيب، عاقل بايد در مصاحبت با ديوانه، مواظب حرف زدن خودش باشد وگرنه ممكن است در مقابل ديوانه، به طور اساسي كم بياورد و لامحاله قافيه را ببازد:
بدان ديوانه گفت آن مرد مؤمن
كه هر كو شد به كعبه، گشت ايمن
فراوان تن زد آن ديوانه در راه
كه تا در مكه آمد پيش درگاه
هنوز از كعبه پاي او به در بود
كه بر بودند دستارش ز سر زود
يكي اعرابيي را ديد بي نور
كه دستارش به تك ميبرد از دور
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار
كه اينك ايمني آمد پديدار
چو دستارم ز سر بردند بر در
ميان خانه خود كي ماندم سر؟
مؤخره
صف دراز ديوانههاي عطار، پايان ندارد. عطار با توجه به اين واقعيت معمول كه ديوانه به علت نقص عقل، مسؤل رفتار و گفتار خود نيست، جمعي از ديوانگان جهان را اعم از نامآور و گمنام، به خدمت داستانهاي خود درآورده و ديوانگان دستساز بسياري را نيز، بر حسب مورد به اين جمع افزوده و صف طويلي از ديوانگان را ترتيب داده و جابهجا بيهيچ ملاحظهاي از آنها كار كشيده و سخنان طنزگونه و شطحآميزي را در دهان آنها گذاشته كه بي برو ـ برگرد دهان آدم عاقل را دچار چايمان ميكند. خود وي نيز در جايي اشاره ميكند كه:
اين سخن گر عاقلي گويد، خطاست
ليكن از ديوانه و عاشق رواست
و در جايي ديگر تصريح ميكند:
آنچه فارغ ميبگويد بيدلي
كي تواند گفت هرگز عاقلي؟
من بنده: اگرچه از ديوانگان، بسيار خوشم ميآيد ولي صريحاً اعلام ميكنم كه نه ديوانهام، نه عاشق. لذا انتهاي مقاله را در همينجا درز ميگيرم و به اين قطعه كوتاه شيخ بهايي عليهالرحمه تبريك ميجويم كه گفت:
يكي، ديوانهاي را گفت: بشمار
براي من همه ديوانگان را
جوابش داد: اين كاري است مشكل
شمارم، خواهي ار، فرزانگان را(4)
پاورقي:
1ـ شطح را شيخ روزبهان بقلي شيرازي معروف به شيخ شطاح، از اهالي قرن ششم، چنين تعريف كرده است: شطح حركت و آن خانه را كه آرد در آن خرد كنند مشطاح گويند، از بسياري حركت كه در او باشد. پس در سخن صوفيان شطح مأخوذ است از حركات اسرار دلشان، چون وجد قوي شود و نور تجلي در صميم سرّ ايشان عالي شود، به نَعْت مباشرت و مكاشفت و استحكام ارواح در انوار الهام كه عقول ايشان را حادث شود، برانگيزاند آتش شوق ايشان به معشوق ازلي، تا برسند به عيان سراپرده كبريا...
... بيشترين شطحيات از آنِ سلطان عارفان بايزيد و شاه مرغان عشق حسين بن منصور حلاج يافتم.
2ـ از رسول خدا چنين نقل است/ آدم لنگ دراز كمعقل است
3ـ شَمْغَنْدي: شما گندي. شماغندگي = بد بويي بدن
منبع : مجله طنز گل اقا